غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

316

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه فتوى نويسند كه شك در وقوع روز جزا كفر است و از اين بيت آن معنى مستفاد ميگردد خواجه حافظ مضطرب گشته نزد مولانا زين الدين ابو بكر تايبادى كه در آن اوان عازم حجاز بود و در شيراز تشريف داشت رفت و كيفيت قصد بدانديشان را عرض نمود مولانا فرمود كه مناسب آنست كه بيت ديگر مقدم برين مقطع درج كنى مشعر به اين معنى كه فلان چنين ميگفت تا بمقتضاء آن مثل كه نقل كفر كفر نيست ازين تهمت نجات يا بى بنابراين خواجه حافظ اين بيت را گفته پيش مقطع در آن غزل مندرج ساخت بيت اين حديثم چو خوش آمد كه سحرگه ميگفت * بر در ميكدهء بادف و نى ترسائى و به اين واسطه از آن دغدغه نجات يافت و خواجه حافظ در سنهء اثنى و تسعين و سبعمائه برياض رضوان شتافت ذكر ايالت سلطان زين العابدين و مخالفت شاه يحيى و بيان بعضى از وقايع كه بوقوع پيوست در آن ولا چون امراء و اركان دولت از تعزيت شاه شجاع بازپرداختند بموجب وصيت سلطان زين العابدين را كه از جانب مادر شرف سيادت داشت در شيراز پادشاه ساختند و امير معز الدين اصفهانشاه اختيار تمام پيدا كرده سلطان بايزيد را از رفتن اصفهان مانع آمد و اشراف و اعيان اصفهان كس به يزد فرستاده شاه يحى را به آن بلده طلبيدند و حاكم خود گردانيدند و امير اصفهان شاه سرانجام كليات و جزئيات امور مملكت فارس را از پيش خود گرفته امير علاء الدين ايناق و خواجه تورانشاه را معذب و معاقب ساخته و به ترتيب آلات و ادوات سلطنت پرداخته داعيه نمود كه والدهء سلطان مهدى بن شاه شجاع را در حبالهء نكاح كشد و سلطان مهدى را بپادشاهى برادر و سلطان زين العابدين برين معنى اطلاع يافته منكوحه يكى از نوكران معتمد اصفهانشاه را بفريفت تا در ماه رمضان سنه 786 او را زهر دادند و امير - اصفهان شاه امير حسيب و نسيب بود و نسبت برعايا و فضلا باحسن وجهى سلوك مينمود اما شاه يحيى چون باصفهان درآمده روزى چند بكامرانى بگذرانيد خيال تسخير شيراز كرده با سپاه عراق روى بآنجانب آورد سلطان زين العابدين با لشگر شجاعت آئين او را استقبال نموده در اثناء راه عمش سلطان بايزيد باتفاق بعضى امرا گريخته بشاه يحيى پيوست و از آنجانب نيز طايفهء از سرداران رو گران شده به خدمت سلطان زين العابدين پيوستند و نواحى پل نو تلاقى فريقين دست داده بىاز آنكه غبار جنگ و شين ارتفاع يابد بموجب استدعاى شاه يحى صورت مصالحه جلوه‌گر گشت و در ميان ميدان بارگاهى زده در آفتاب در يك برج و دو گوهر در يكدرج مجتمع شدند و شاه يحى سلطان زين العابدين را عذرخواهى نموده التماس فرمود كه حكومت ابرقوه را از پهلوان مهذب بستانند و سلطان بايزيد را در آن ملك حاكم گردانند و سلطان زين العابدين با وجود آنكه عمو بايزيد در وقتى عجب از وى برگشته بود